تبليغاتX
موازی

موازی

روزگار غارتگر عجیبیه همه چیز رو غارت میکنه جز حس دوست داشتن

گاهی باید آرامش آنکس را که دوستش داری

فرو بریزی تنها برای اینکه بفهمد تنها نیست....

نه چتری با خودت داشتی.........نه روزنامه.........نه چمدون.........

عاشقت شدم.........

از کجا باید میفهمیدم مسافری...؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 22:21  توسط مریم  | 

اگه یه روز نبودم تنها آرزوی ساده ام اینه که زیر لب بگی

 یادش بخیر 

یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که

یک دقیقه بیشتر کنار هم بودن را باید جشن گرفت...... 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 13:11  توسط مریم  | 

چیزها دیده و نخواسته ام           دل من هم دل است آهن نیست.....

از ندانستن من دزد قضا آگه بود

چو ترا برد بخندید به نادانی من

رفتی و روز مرا تیره تر ازشب کردی

بی تو در ظلمتم ای دیده ی نورانی من

بی تو اشک و غم وحسرت همه مهمان منند 

قدمی رنجه کن از مهر به مهمانی من

صفحه ی روی از انظار نهان میدارم

تا نخوانند بر این صفحه پریشانی من

من یکی مرغ غزل خوان تو بودم چه فتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

که دگر گوش نداری به نواخوانی من.........!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 17:11  توسط مریم  | 

چیزها دیده و نخواسته ام           دل من هم دل است آهن نیست.....

از ندانست من دزد قضا آگه بود

چو ترا برد بخندید به نادانی من

رفتی و روز مرا تیره تر ازشب کردی

بی تو در ظلمتم ای دیده ی نورانی من

بی تو اشک و غم وحسرت همه مهمان منند 

قدمی رنجه کن از مهر به مهمانی من

صفحه ی روی از انظار نهان میدارم

تا نخوانند بر این صفحه پریشانی من

من یکی مرغ غزل خوان تو بودم چه فتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

که دگر گوش نداری به نواخوانی من.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 17:9  توسط مریم  | 

آبروی تو چون یخی جامد است که درخواست آن را قطره قطره آب

میکند پس بنگر که آن را نزد چه کسی فرو میریزی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امام علی

 میدونم دوس نداشتی تو اینترنت بچرخم ولی این آخرین راهه که بتونم

حرفامو بگم شاید یه روز به وبم سر زدیو اینارو دیدی...

  اینم حرف دلم واس تو که رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی.....

ترک ما کردی ولی با هرکه هستی یار باش

این رفیقان نارفیقند گفتمت هوشیار باش........

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 13:22  توسط مریم  | 

روزی باران می آمد وقتی کودک بارش باران را دید با «تصوارت خویش» گفت:

خداجون گریه نکن همه ی ما یه روزی بنده های خوبی میشیم.......

بازگرد ای خاطرات کودکی....برسوار اسب های چوبکی....

خاطرات کودکی زیباترند....یادگاران کهن مانده ترند....

درسهای سال اول ساده بود....آب را بابا به سارا داده بود....

مانده در گوشم صدایی چون تگرک....خش خش جاروی مادر روی برگ....

همکلاسیهای من یادم کنید....باز هم در کوچه فریادم کنید....

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود....جمع بودن بودو تفریقی نبود....

ای دبستانی ترین احساس من....بازگرد این مشقها را خط بزن.....!!!!!

--------------------------------------------------------------------------------

چرا بزرگ شدم؟؟؟؟؟ دوس دارم برگردم به دوران کودکی....خستم!!!!

شاید گناهی مرتکب شدمو دارم تاوانشو با بزرگ شدن پس میدم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 4:7  توسط مریم  | 

حرومت باشه این دنیا تو که از درد من شادی/ تو که روز جداییمون تموم شهرو گل دادی

تو که از شوق مرگ من لباس سرخ پوشیدی/ کنارم سالها بودی منو هرگز نفهمیدی

حرومت باشه این دنیا تو که خون منو خوردی/ تو که اشک منو هدیه واسه یار خودت بردی

تو که هرروز میگفتی کنارم تا ابد هستی / خودت رو قاب عکس من یه روبان سیاه بستی

یکی با گریه و هق هق چشاشو خیسو ترمیکرد/ یکی شبهاشو بایاد تو و عشق تو سر میکرد

یکی بی همدم و تنها شبا تا صب میبارید/ یکی هم مثل تو هرشب بدون غصه میخوابید

حرومت باشه اون شبها که پای تو سحر میشد/ تو غرق خنده اما من وجودم در بدر میشد

بسوزه دفتر شعری که صفحه صفحه میدیدت/حرومت باشه اون شعراکه خط به خط پرستیدت

۷ آذر تولدمه و من منتظرم ببینم تبریک میگه یا نه .

 چه خوش خیالم من!!!!!!!!!!!!!!! شایدم دیوونم!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 14:6  توسط مریم  | 

شاد بودن بزرگترین انتقامیست که میتوان از زندگی گرفت......

به امید روزی که بتونم این انتقامو از زندگی بگیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم،دلواپسی های من از

صبح فردا بود......

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست، باور نکردم

گرچه این جمله زیبا بود......

خدایاااااااااااااااا..............دارم دیوووووونه میشم........

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 11:19  توسط مریم  | 

دیروز که داد زدی دوست دارم

گفتم:نشنیدم لطفا بلندتر بگو

امروز که به آرومی گفتی:دیگه دوست ندارم

گفتم:آروم چرا داد میزنی....!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!!؟؟!؟!؟!

شبی پرسیدمش با بیقراری

به غیر از من کسی را دوست داری؟؟؟؟؟؟؟؟

ز چشمان قشنگش اشک شد جاری

میان اشکهایش گفت:

آری...........................

همیشه حقیقت اینقدر تلخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 0:54  توسط مریم  | 

اگر زمانی متوجه شدی که کسی بهت نیاز داره

هیچوقت نازت رو با نیازش معامله نکن......

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

پارسال زیر بارون باهم راه میرفتیم

امسال راه رفتنتو با یکی دیگه زیر بارون اشکام دیدم

شاید بارون پارسال اشکای یه نفر دیگه بود.......

هنوزم رفتنتو باور نکردم.... آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟

هر جا و با هر کی که هستی خوش باش 

تو خوش باشی منم ............ بیخیال من که مهم نیستم!!!!!!!! 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 9:53  توسط مریم  |